خرید بک لینک
دی ماه تموم شد و از صبح های مه گرفته ی سردشت خبری نیست. تنها سرگرمیم صبح قبل از طلوع خورشید و شب بعد از غروب خورشید، قدم زدن کنار مزارع هویج و ذرت تا کنار رودخونه س. مسی از تابستون رفته یزد و حس میکنم این زندگی رو ترک کرده، فقط به زبون نمیاره! گمونم تنهایی روی ظاهرم تاثیر گذاشته چون توی این مدت که مثل قبل، روزا روی نیمکت زیر درخت بزرگِ کُنارِ توی بلوار ملاصدرا می نشستم و منتظر سرویس میشدم بطور عجیب و احمقانه ای هربار یه مرد جوون، پیر یا میانسال سر و کله اش پیدا میشد و سعی میکردن سر حرف رو باهام باز کنن. سوال ها اغلب اینجوری شروع میشد: ازدواج کردی؟ و سکوت کردن و خیره شدن به روبرو نتونسته این مشکل وراجی و مزاحمت رو حل کنه انقدر که مجبور شدم محل انتظارم رو تغییر بدم و الان روی نیمکت کنار خیابون پیام ۲۲ که پر از گل نیلوفر هست میشینم و در جواب همکارهای فضول که پرسیدن چرا تا اینجا پیاده میای و همون جای قبلی نمیمونی گفتم چون منظره ی روبروی این نیمکت قشنگتره! نمیتونم با کسی حرف بزنم، دلم نمیخواد اصلا حرف بزنم، انگار جز خودم همه می بینن ویروونه ای که هستم رو و به امید اینکه کسی زیر این آوار زنده مونده باشه میان سمتم که کمک کنن ولی من فقط نگاهشون میکنم و ترجیح میدم توی سکوت دور شدن همه رو نگاه کنم ذاتن.+ توی چشمام اشکی نمونده/. کتابت شد در مورخه ۱۴۰۲/۱۰/۱۹ساعت 20:10علیمردان خان| |

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 18:45

صفحه بندی